انجمن نجوم آوااستار - صفحه اصلی

  
داستان های نجومی              داستان های نجومی
صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 12

موضوع: داستان های نجومی

  1. #1
    کاربر ممتاز آوا استار Lilac آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Sep 2010
    محل سکونت
    Yazd
    نوشته ها
    131
    تشکر
    53
    تشکر شده 544 بار در 85 ارسال

          داستان های نجومی

    اینجا می تونیم داستان های کوتاه نجومی رو بذاریم!
    فرق نداره که خودتون نوشته باشید, یا از جایی خونده باشید

  2. 7 کاربر مقابل از Lilac عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.


  3. #2
    کاربر ممتاز آوا استار Lilac آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Sep 2010
    محل سکونت
    Yazd
    نوشته ها
    131
    تشکر
    53
    تشکر شده 544 بار در 85 ارسال

    اولین داستان رو خودم میذارم.
    این اولین داستانی هست که نوشتم. حدود 3 سال پیش (14 سالم بود) برای مسابقات داستان نویسی.
    اون موقع هیچی از نجوم نمی دونستم. چیزی که الان می خونید یه داستان ساده از دید من در اون زمانه.
    پس اگه یکم زیادی تخیلیه ایراد نگیرید

    ستاره در خواب

    ستاره چشمانش را باز کرد. چرا امشب دیر بلند شد؟ چرا بقیه بیدارش نکردند؟ نگاهی به اطراف انداخت. همه بیدار بودند و به او لبخند می زدند. به زمین نگاه کرد همۀ چراغ ها خاموش بودند. هیچکس بیدار نبود. ماشینی رفت و آمد نمی کرد. سر و صدایی نبود. هوا آلوده نبود. چقدر خوب است که ستاره ها را شب ها می توان در آسمان دید ؛ نه در روز. ستارۀ ما به همه طرف نگاه کرد.
    ناگهان چشمش به فرشته ای زیبا افتاد. خطاب به او گفت «تو فرشته ای؟! اینجا چه کار می کنی؟»
    فرشته, صورت زیبایش را به طرف ستاره چرخاند. موهایش بلند و روشن بود. روبانی به رنگ سفید از میان موهایش رد کرده بود و لباسی زیباتر از لباس عروس پوشیده بود. سبدی در دست داشت و گل هایی زیبا درون آن می درخشید. گل هایی به رنگ قرمز و صورتی و زرد. درخشش گل ها, ستاره را شگفت زده کرد. در عمرش گل هایی مانند آنها ندیده بود. آنقدر گل ها تازه بودند که گویی درون سبد قهوه ای, ریشه داشتند و رشد می کردند. گل ها حواس ستاره را کاملاً پرت کردند.
    فرشتۀ کوچک لب های زیبایش را باز کرد و با صدایی به نرمی شبنم و گل های معطر گفت: «من را صدا کردی ستاره؟!»
    ستاره به فرشته نگاه کرد چند لحظه نگاهشان به هم گره خورد. بالاخره جواب داد «اوه... آره... تو فرشته ای, درسته؟ اینجا چی کار می کنی؟ روی زمین؟»
    فرشته به طرف ستاره چرخید و گفت«من همیشه روی زمینم. تا وقتی که آدم های خوب باشند»
    ستاره با تعجب پرسید«اما... اما... چطور تا به حال من تو را ندیده بودم؟»
    فرشته لبخندی به لطافت باران زد و مهربان تر از قبل گفت«من هر جا خوبی باشد, هستم. شاید تو مرا ندیده ای.»
    ستاره نیز لبخند زد و نورش بیشتر شد. به فرشته نگاه کرد که چشمانی به بزرگی ماه و روشنی خورشید داشت. هیچ چیز در صورت او زشت نبود؛ فرشته ای کامل.
    ستاره پرسید«اینجا چی کار می کنی؟ اون سبد گل زیبا چیه توی دستت؟» و به سبد قهوه ای که با روبانی قرمز خوش رنگ تزئین شده بود, اشاره کرد.
    فرشته خنده ای کرد که باعث خجالت ستاره و قرمزی لپ هایش شد. فرشته گفت«این را می گویی؟ این سبد گل است؛ سبد گلی زیبا!»
    ستاره با کنجکاوی پرسید«کجا می بری؟ برای چه کسی می بری؟»
    فرشته یکی از گل ها را که زرد بود, برداشت و گفت«می برم خانۀ خوبان. برای بچه های خوب»
    ستاره پرسید«گل را به آنها می دهی؟ برای چه؟ این ها گل های زیبایی هستند.»
    فرشته با ملایمت گفت«می دانم. خیلی زیبا هستند. این پاداش آنهاست. این ها را می برم و در گلدان کوچک قلب آنها می گذارم.»
    ستاره پرسید«چرا؟ چه فایده ای دارد؟»
    فرشته گل را درون سبد برگرداند و گفت«چون باعث می شود همیشه قلبشان مانند این گل ها زیبا و زیبا تر بتپد.»
    ستاره از تعجب ابروهایش را بالا برد«اوه... خدای من... چقدر عجیب... اگر گل را به آنها بدهی, آنها همیشه بر روی زمین هستند؟»
    فرشته گفت«نه. اما قلبشان همیشه با درخشش این گل ها گرم است. همیشۀ همیشه»
    ستاره سرفه ای کرد. تازگی ها به بیماری دچار شده بود و سرفه های خفیف می کرد و باعث می شد نورش تیره شود«این کار به درد ستاره ها هم می خورد؟»
    فرشته که کمی نگران شده بود گفت«به درد همۀ خوبان می خورد. چه انسان یا موجودی دیگر»
    دیگر سرفه های ستاره, خفیف تر شده بود, گفت«به درد من هم می خورد؟»
    فرشته دیگر واقعاً نگران شده بود. کم کم خورشید طلوع می کرد و یکی یکی چراغ های زمین رو شن می شدند. ستاره هر لحظه نورش کمتر می شد. ناگهان دیگر سرفه ای نکرد, نوری نتابید, نفسی بیرون نداد و ...
    فرشته سبد گل را رها کرد و تمام گل های زیبا زمین ریختند.
    قطره اشکی صورتش را خیس کرد و گفت«اون مُرد؟»
    ستارۀ آن طرف تر پاسخ داد«نه. او در خواب است.» فرشته شاخه گلی به رنگ قرمز را برداشت و بر روی ستارۀ خاموش گذاشت و زمزمه کرد«ستاره در خواب است... »

  4. 10 کاربر مقابل از Lilac عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.


  5. #3
    کاربر ممتاز آوا استار پیام بهرام پور آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Aug 2010
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    818
    تشکر
    200
    تشکر شده 6,418 بار در 852 ارسال

    نقل قول نوشته اصلی توسط Lilac نمایش پست ها
    اولین داستان رو خودم میذارم..... موهایش بلند و روشن بود. ... »
    خیلی ممون از داستانتون lilac عزیز
    اما حین خوندن داستان یه سوال برام پیش اومد شما فرمودین موهایش بلند و روشن بود
    من این رو بِلُند بخونم یا بُلَند؟!!!!
    مشاهده مقالات:
    فن بیان
    روش تدریس
    هوش هیجانی

    bahrampoor.com/

  6. 5 کاربر مقابل از پیام بهرام پور عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.


  7. #4
    کاربر ممتاز آوا استار Lilac آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Sep 2010
    محل سکونت
    Yazd
    نوشته ها
    131
    تشکر
    53
    تشکر شده 544 بار در 85 ارسال

    نقل قول نوشته اصلی توسط پیام بهرام پور نمایش پست ها
    خیلی ممون از داستانتون lilac عزیز
    اما حین خوندن داستان یه سوال برام پیش اومد شما فرمودین موهایش بلند و روشن بود
    من این رو بِلُند بخونم یا بُلَند؟!!!!
    بٌلَند

  8. 4 کاربر مقابل از Lilac عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.


  9. #5
    کاربر جدید آوا استار sepideh* آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Jun 2011
    نوشته ها
    16
    تشکر
    27
    تشکر شده 129 بار در 16 ارسال

    دختر اسمان روزگاری دختری به نام سنبله در سرزمین اسمان به همراه پدر شکارچی اش و دو برادر بزرگتر خود یعنی کاستور و پولوکس اما بدون مادر زندگی میکردندچون او مادر خود را سالها پیش از دست داده بود.او هیچ دوستی در ان سرزمین نداشت البته به جز حیوانات.سنبله همیشه در دستان خود دو خوشه گندم داشت چون او اعتقاد داشت که گندم نشانه صبر و استقامت است و باعث میشود که او هم صبور و قوی باشد. او هر روز وقتی که از خواب بیدار میشد دامن چین چین و رنگی خود را می پوشد و گندمان خود را در دست می گذاشت و به راه می افتاد اول به کنار رود بلندی که پدر در انجا شکار میکرد میرفت تا صورت خود را بشوید و بعد پیش خرگوش خود میرفت تا با او بازی کند اما در حین بازی یکی از دانه های گندمش افتاد و از او و سرزمین اسمان دور شد اما او متوجه نشد و به بازی خود ادامه داد.حالا نوبت غذا دادن به سگها بود به انها غذا داد و همین طور روز را سپری کرد تا که شب شد و به خانه رفت تا استراحت کند.او مادر خود را در خواب دید که به او دو بال هدیه کرد و وقتی که او از خواب بیدار شد ان دو بال را بر روی شانه های خود دید و شروع به پرواز کرد او هم مانند دانه گندمش از سرزمین اسمان دور شد تا اینکه به یک جسم دایره شکل رسید او نشانهای گندم خود را بر روی ان دید. انها خیلی زیاد بودند راه میرفتند حرف میزدند و... . او نام انها را آدم گذاشت که به معنای گندم گون است و نام سرزمین انها را زمین گذاشت و او حالا میلیاردها میلیارد دوست در کنار خود داشت و به همین دلیل در بالای سر انها جای گرفت تا از انها دور نباشد.

  10. 9 کاربر مقابل از sepideh* عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.


  11. #6
    کاربر جدید آوا استار
    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    نوشته ها
    2
    تشکر
    111
    تشکر شده 102 بار در 29 ارسال

    ( کفهای آب )
    _صبرکن....صبرکن..الان فرصت سفرنرسیده....
    _نه پدرجان دیگه نمیتونم صبرکنم،بایدجواب سوالم راپیداکنم،سفررابرایم مهیامیکنی؟
    پدردرحالی که غمگین بودگفت:برو..خدابه همراهت!من هم ازاینجاحواسم بهت هست،امامراقب باش توی سفرعجله نکنی.
    _باشه پدر(درحال دورشدن،وباحالت خوشحالی)پدرجان برایم دعاکن.وچشم ازمن برندار..
    _خدابه همراهت.....راستی یه وقتی توی راه نترسی؟
    -چی؟؟ پدربلندتربگو...نمیشنوم.
    -گفتم یه وقتی توی راه....
    -چی؟نشنیدم..اشکال نداره....تابعد...خدااااااااا حاااااااااااااافظ/
    بایدعددهارودرست کنارهم میچید،روی مرکزدوایری،باقطر20cmنشست.به عالم ذرات توجه
    کرد....چکیده نسخه ایی ازخودش رونوشت کرد،وجایگیری درستی با سیاهچاله ی بزرگ
    کهکشان راه شیری برقرارساخت.زاویه ایی دقیق باسیاهچاله،هاله هایش رابه قدرت کائنات،متصل کرد.
    شروع به دریافت انرژی کرد.ریسمانهای کیهانی پرانرژيی رابه مدارچاکراهایش متصل کرد.کاربه
    سرعت پیش میرفت.ناگهان احساس کرد،ریسمانهامثل پیله ایی،اطرافش چرخیدند،چاکراها،انرژی
    رابه سرعت دریافت کردند،احساس کردجسمش تحمل هم نشینی بااین انرژی راندارد،ناگهان
    به تکاپوافتاد،باتمام سرعت وتمام پرتاب فضاهارادرهم شکست.دیگرنور درمقابلش مثل لاک پشتی بود درمقابل اسب دونده ایی.ریسمانهای کیهانی مانند توپ کوچکی که درهوابه سرعت
    میچرخیدند،جسم اثیری اورابه سرعت چرخاندن.قدرت آنقدرهازیادبودکه جسمش راهم به پرتاپ
    وادارکرد.جسمش مانند ذره ایی کوچک میان هاله ایی ازانرژی گم شده بود...باتمام سرعت پرتاپ
    شد..هیچ چیزتغییرنکرد.دنیای زمین بدون آنکه اثری احساس کندبه زندگی خودادامه داد....
    _کمک...کمک....!کمک....!یکی انرژی مرانگهدارد؟پدر؟...
    هیچ چیزسرجایش نبود،انگارموجی راجابجایی واردکرده بود.سه ریسمان اتصالی به سه چاکرا(محل عبورهاله های انرژی)تمام ابعادزمانی مکانی جسمی این هفت چاکرارادرخودبلعیده .روحش احساس کردتوسط سه قدرت به سوی بالا پرتاب میشود،اماجسمش میان چگالی عظیم هاله های
    کیهانی ذره ذره شده بود،وتبدیل به خطی درامتداد هاله هاکشیده شده بودوآنقدرنازک شده بودکه قابل رویت نبود...اماروحش درتکاپو،آنقدرسرعتش بالا بودکه نه زمان ومکان وحتی احساس درد،اورامحدودنکرد...
    ناگهان ذرات جسمش به چیزی برخوردکرد..به جنسی شبیه کف آبهای برامده..طناب جسمی اوشروع به کپی برداری ازنسخه قبلیش کرد.هاله ها دوایریه خودراتنظیم کردند...وناگهان درمیان انبوهی ازکفهای آب فرورفت...
    دوچاکرای بزرگ،یک کرمچاله عظیمی درست کرده بودند...
    _من کجاهستم؟؟!...اینجادیگه کجاست.مگرقرارنبودکه زمانومکان رادرهم بشکنم.فکرمیکردم الان
    درسفرزمان باشم..من که هفت چاکرایم راتبدیل به ماشین زمان ابرقدرتی کردم وباجسم ذره ایی به سفرپرتاب شدم.امااینجا؟!...
    پرتابش خیلی خوب انجام نشده بود...بازمثل سفرقبلی عجله کرد..امااین بارقدرتی چندبرابربیشتربه جای کاملامتفاوتی ازجهان...
    _فرزندم...سعی میکنم باتوتماس برقرارکنم....ارتباطت روبامن حفظ کردی؟
    _بله..پدر...بازعجله کردم...میخواهم برگردم.اعداد روجابه جاکردم..
    _به جهان نهم پاگذاشته ایی(پایین بیا)
    برای بازگشت آماده شدوجسمش رامانندپرچمی سفیدونارک درانتهای ابرقدرت هاله هادوباره به
    خطی که درحاشیه انتهای قیف تشکیل شده،توسط 2چاکراکشیده شده بود،قرارداد...
    جسم درحال انتقال بود.روح،باتمام قدرت انرژی سه ریسمان رادریافت کردومانندقدرتی
    چندبرابرقدرت کهکشانهابه پایین حرکت کرد.درحال بازگشت درمیان انبوهی که ازذرات مختلفی
    شده بودبه سیاه چاله هارسید.روح توسط ریسمانی ازجسم اثیری دورشدوجسم راکامل به سوی سیاهچاله بازشده سوی زمین،پرتاب کرد..
    _نه ه ه ه ه ه ه ه!!
    _فرزندم؟...فرزندم؟..چی شده؟داری خواب می بینی؟بلندشو...
    _سلام...چی؟همه اش فقط یک خواب بود؟
    _بازگشتت به زمین باموفقیت انجام شد...

  12. 6 کاربر مقابل از نجم62 عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.


  13. #7
    کاربر جدید آوا استار m.bio7 آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    نوشته ها
    8
    تشکر
    23
    تشکر شده 78 بار در 9 ارسال

    داستان های قشنگیه!من پارسال برای مسابقه داستان نویسی یک داستان نجومی نوشتم که خیلی قشنگ بود و تموم بچه های نجومی مون عاشقش شده بودن،تمام قوانین علمی هم توش رعایت شده بود ولی چه کنیم که علم همیشه مظلوم بوده و هست؟بهم گفتن داستان علمی پذیرفته نمی شود!
    خیلی طولانیه اگه نه می نوشتمش،البته ممکنه که دوستمmehrstarsلطف کنه و بنویسه.
    وقتی در زمین کسی نیست که به او فکر کنی؛به آسمان فکر کن،چون در آن جا همیشه کسی هست که به تو فکر می کند...
    http://starmonir.blogfa.com

  14. 9 کاربر مقابل از m.bio7 عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.


  15. #8
    کاربر جدید آوا استار mahnejad آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Jul 2011
    محل سکونت
    خوی-تبریز
    نوشته ها
    27
    تشکر
    130
    تشکر شده 176 بار در 26 ارسال

    3800 سال پیش منجمی ادعادکرد که میتواند ستاره ای را نابود کند.او را پیش پادشاه بردند.
    پادشاه گفت اگر بتوانی این کا را بکنی هرچه بخواهی به تو میدهم. اما اگر نتوانی سر از بدنت جدا میکنم.
    منجم پذیرفت و پادشاه ستاره ی کم نوری را انتخاب کرد:آن را نابود کن!
    منجم اندکی بر آن ستاره تمرکز کرد سپس چشم ها را بست و دعایی خواند.وفتی چشم هایش را باز کرد ستاره سر جایش بود.به حکم پادشاه او را گردن زدند.

    <چند شب پیش ابر نواختری در آسمان پدیدار شد.اخترشناسان فاصله ی آن را از زمین 3800سال نوری تخمین زدند.>
    خلوتی داریم و حالی با خیال خویشتن #####گر گذاردمان فلک حالی بحال خویشتن
    ما در این عالم که خود کنج ملالی بیش نیست #####عالمی داریم در کنج ملال خویشتن

  16. 11 کاربر مقابل از mahnejad عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.


  17. #9
    کاربر فعال آوا استار marzieh آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Oct 2011
    محل سکونت
    shahrekord
    نوشته ها
    77
    تشکر
    1,530
    تشکر شده 488 بار در 74 ارسال

    داستان مصور: کاوشگر روح

    داستان مصور: کاوشگر روح

    فایل پیوست 3702
    کاوشگرهای روح و فرصت در تابستان سال ۱۳۸۲، زمانی که زمین و مریخ نزدیک‌ترین حالت را نسبت به هم داشتند، پرتاب شدند. این دو کاوشگر قرار بود که تنها ۹۰ روز به اکتشاف مریخ بپردازند ولی تا کنون در حال کار هستند!
    به مرور زمان، گرد و خاک سلول‌های خورشیدی کاوشگرها را، که منبع تامین انرژی آن‌ها است، می‌پوشاند و انرژی کمتری از خورشید دریافت می‌کنند. در ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۸ کاوشگر روح در شن‌های مریخ گیر کرد و تلاش دانشمندان برای نجات آن ثمری نداشت. و قرار شد همانجا بماند و اطرافش را مورد مطالعه قرار دهد. در طی این مدت بلایای زیادی بر سر این کاوشگرها آمده است که حتی ممکن بود باعث نابودی آن‍ها شود.
    این داستان غم انگیز را از زبان خود کاوشگر روح بشنوید:
    فایل پیوست 3703
    کاش می فهمیدی
    قهر میکنم
    تا دستم را محکم تر بگیری و بلندتر بگی
    بمون....
    نه اینکه شونه بالا اندازی و آروم بگی
    هر طور راحتی!!!


  18. 4 کاربر مقابل از marzieh عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.


  19. #10
    کاربر جدید آوا استار
    تاریخ عضویت
    Sep 2015
    نوشته ها
    1
    تشکر
    0
    تشکر شده 2 بار در 1 ارسال

    داستان های نجومی         
    عینک اش را را از روی میز برداشت، به چشم زد، بلند شد و به طرف دیوار رفت. من با نگاهم دنبالش کردم تا ببینم چکار می کند. روی دیوار پوستر بزرگی از کهکشان آندرومدا نصب شده بود. پوسترها جزو اولین چیزهایی بودند که به رصدخانه آورده شدند و سر و سامان گرفتند چون جناب مدیر معتقد بود از همان روز اول باید حال و هوای نجومی بر فضای رصدخانه حاکم باشد. جلوی پوستر ایستاد، کمی خم شد، عینک اش را جابه جا کرد، نگاهی به شرح تصویر انداخت و در حالی که به طرف صندلی اش برمی گشت گفت: - «بدتر شد. تا الآن خیال می کردم اشتباه سهوی بوده اما می بینم معروف ترین اجرام نجومی را هم نمی شناسی. به هر حال متأسفانه باید بگم که انتظار ما برآورده نشده. بابت این یک هفته هم با خانم منشی صحبت می کنم که...» پریدم وسط حرفش و در حالی که به دیوار نزدیک تر می شدم تا من هم نگاهی به شرح پوستر بیندازم گفتم: - «بابت این یک هفته که خیلی هم خوشحال شدم در کنار شما بودم و کلی چیز یاد گرفتم. به هر حال تصمیم گیری با شماست اما...» حالا می توانستم نوشته را بخوانم. نوشته بود 36m فکری مثل برق از سرم گذشت. حتماً همین اشتباه چاپی، مدیر را به اشتباه انداخته. با اطمینان ادامه دادم: «... ببخشید من هنوز هم روی حرفم هستم. اگه اجازه بدین می تونم پوستر اجرام مسیه توی راهرو را نگاه کنم.» با دست اشاره کرد که بروم و ببینم. رفتم دیدم و چشم تان روز بد نبیند. کهکشان آندرومدا جرم شماره ی 36 بود و خوشه ی باز صورت فلکی ارابه ران جرم شماره ی 31. انگار مغزم از کار افتاده بود. به اتاق مدیر برگشتم، جلوی در ایستادم و گفتم: - «با اجاره تان تا نیم ساعت دیگه رفع زحمت می کنم. می رم وسایلم را جمع کنم.» در راه برگشت به اتاق خودم یک بار دیگر پوستر اجرام مسیه را نگاه کردم. وقتی نام ناشر را دیدم فکری به مغزم خطور کرد. هر دو پوستر در یک جا چاپ شده بودند، پس این احتمال وجود داشت که مشاور علمی آن ها یک نفر باشد و اشتباه مشترکی کرده باشد. متأسفانه اینترنت رصدخانه هنوز راه اندازی نشده بود و کتاب های کتابخانه قرار بود تا چند روز آینده برسند. ظاهراً دستم به جایی بند نبود؛ اما بود. به هر حال من هم دوستانی دارم (همه چون برگ درخت!) که سراپا نجومی اند. اولی اش همین بابک امین تفرشی. شماره اش را گرفتم اما تلفن همراهش خاموش بود. باشد؛ دوستان نجومی که قحط نیستند. بگذار ببینم... پیدا کردم؛ پوریا. با پوریا ناظمی تماس گرفتم. می دانستم که فقط 10% مواقع به تلفن ها پاسخ می دهد اما از آن جایی که 9 بار قبلی جواب نداده بود این بار امید فراوانی داشتم. نه خیر نشد؛ شاید این مقدار 10% چندان هم دقیق نباشد.

  20. 2 کاربر مقابل از tinaahmadi151 عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.


صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •